دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید؟
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی؟ خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی؟
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای
شبی مست رفتم اندر ویرانه ای
ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم
در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای
پیرمردی کور و فلج درگوشه ای
مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای
پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای
تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای
عاشقی آغاز پایان است حرفش را نزن
مرگ تدریجی انسان است حرفش را نزن
قطره های آبدارش بر لب سرخ عطش
هم ردیف سرب سوزان است حرفش را نزن
گفته بودی عشق خود همسایه بی دینی است
آری ، آری ، خوان شیطان است حرفش را نزن
لحظه شلیک تیری سوی منطق ، سوی عقل
عشق جذر این و یا آن است حرفش را نزن
عشق یعنی در کنار مردمان تنها شدن
قلب تنها ! خاک بی جان است حرفش را نزن ...
لب لبخند ندیده ی من که پیش عشق هر وقت دم ز خنده زدم گفت نابجاست
دیوانه وار در پارچه ای سیاه می پیچم و تابوت اشکم را به امواج آسمان نورد بادها می سپارم
ببرید بادها ببرید این تابوت آرمگاه متحرک قلب درهم شکسته ایست که اغشته به اشک و خون زیر پای ناکامی ناله کنان جان داد.
و بادها به خاطر من ، بخاطر قلب شکسته ی من ناله سر دادند و ناله ی بادها همه آسمانها را که پناهگاه ناله های بی پناه من بودند به گریه انداخت.
من در تلاطم امواج آشفته آسمانها زندگی خود را دیدم که سر افکنده و پریشان حال دست و پا زد و مُرد.
من دلم برای زندگی جوان مرده ام نسوحت ،دلم برای قلب تیره بخت بیچاره ام سوخت که در اخرین لحظه زندگی تهمت زده و محنت باری که داشت نا امیدانه فریاد کشید.
عصر ما
عصربلا عصر لمس انتها عصر فقدان حقیقت
عصر انکار خدا عصر تشویق وگله عصر پاپوش و تنه
عصر افعی عصر گرگ عصر معصیت های بزرگ
عصر خواری عصر ذلت دوره ی کوچ عصر هجرت موسم بی اعتنایی عصر زندان نه رهایی
عصر دفن واژه ی عشق
عصر همت عصر بحران عصر کشتار خلایق عصر شک به عُرف وایمان
عصر بی هویت من سربلندی ارازل قوم رنجیده وکافر
عصر بغض وعصر کینه
عصر قراره وسینه
عصر قامت انسان بدار
سادگی من
نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ ساده گیمو
نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگیمو
چرا تواول قصه همه دوسم می دارن
وسط قصه میشه ، سر به سر من می ذارن
تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارن
می تونم مثل همه دو رنگ باشم ، دل نبازم
می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
تا با یه نیش زبون بترکه و خراب شه
تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه
می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
می تونم درست کنم ترس دل ودلواپسی
می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم
ولی با این همه حرف ها باز منم مثل اونا
یه دورغ گو میشم همیشه ورد زبونا
یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم
با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم
من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره
توی دنیا اصلاَ عشق واقعی وجود داره
نه من دیگر نمی خندم
نه من دیگر به روی ناکسان هرگز نمی خندم
دگر پیمان عشق جاودانی با شما معروفه های پَست هر جایی نمی بندم
شما که اینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت ز قلب آسمان جهل ونادانی به دریا
موهومات می بارید.
شما کاندر چمنزار بدون آب این دوران طوفانی بفرمان خدایان خود ، تخم فساد
ویاس میکارید
شما رقاصه های بی سروپا که با ساز هوس پرداز و افسون ساز بیگانه
چنین سرمست وبی قید سرا پا زیور ونعمت
به بام کلبه ی فقر و برروی لاشه ی صدپاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
قسم بر آتش عصیان ایمانی که سوزانده است تخم یاس را در عمق قلب
آرزومندم
که من هرگز به روی شما معروفه های پَست هر جایی نمی خندم
پای می کوبید و می رقصید لیکن من به چشم خویش می بینم
که می لرزید می بینم که که می لرزید و می ترسید
از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
که در عمق سکــوت این شب پر اضطراب و ساکت و فـانی
خبرها دارد از فــردای شور انگیــز انسانی
ومن هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی کنون خاموش در بندم
ولی هرگز بروی چون شما غارتـــگران فکــر انسانی نمی خندم
نـــظـــــــر یـــــادت نـــــــره

یه دشت سرسبز یه رود پر آب
یه سد محکم داشتیم تو سیلاب
ما از خوشی ها دلامون آزاد
سد وشکستیم ، دنیا رو آب برد
از اون درو دشت چیزی نمونده باقی
انگار ازاین میخونه صد ساله رفته ساقی
حالا غم ما قد یه دریاست جایی که باید دل به دریا زد
همین جاست
نه کارایناست نه کار اوناست
ازاین و اون نیست از ماست که بر ماست

« عشق دروغ »
رفته بودیم که دور از انتظار دیگران ساعتی با سرگردانی یک عشق بی پناه زیر
روشنایی مات ماه گردش کنیم .
آسمان کلاَ صاف بود ولی پاره ای ابر سیاه صورت نازنین ماه را در سیاهی خود ناپدید می کرد.
گفتم :آسمان به این صافی معلوم نیست ، این قطعه ابر سیاه از گریبان ما چه می خواهد.
اشاره به ابر کرد و آهی کشید و گفت آن ابر نیست
عصاره است ، عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است روی ماه را پوشانده است
تا ماه شاهد عشق دروغ من وتو نباشد .
سودا زده ایی از قبیله آرش زجان کشیده تا بنا گوش
كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود
دو تا چشمات پر از اندوه واسه دل شكستگيم بود
آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه
تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چي خدا نخواسته من كنار تو باشم
قول مي دم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم
همه هستي قلبم تو دو حرف خلاصه ميشه
عشق تو ، بودن با تو
پرم از ترانه تو
گر چه واژه ها حقيرن
خوبه وقتي نيستي پيشم
اونا دستمو مي گيرن
راز عشق منو هيچ كس غير مهتاب نمي دونه
تنها شاهد واسه غصه ، گريه و تنهاييم اونه
واي اگرمن اين نبودم كاش ميشد پرنده باشم
تا از اين دور بودن از تو بتونم بلكه رها شم
يه پرنده شم شبونه
بكشم پر به خيالت
برسم به لونه تو
بگيرم سر زير بالت
زندگيم رنگ خاک بود
اگه تنها تو رو داشتم
اگه ميشد واسه گريه
رو شونت سر مي گذاشتم ...


